پرسش و پاسخ, درونگرایی

پرسش شماره 11

من خانم ۲۶ ساله هستم و دو ساله ازدواج کردم و یک مشکلی دارم که نمی­دونم که باید چیکار کنم برای رفعش. همسرم مرد خوبیه و ازدواجمون سنتی بود و دوست نبودیم ولی از زمانی که نامزد بودیم مشکل من شروع شد و اینکه همسرم خیلی ساکته و توی خودشه. هر وقت خونه­ ی مامانم می­ریم یا مهمونی فامیلی، همه می­گن آقا حمید چقدر ساکته! چقدر کم­حرفه! چرا چیزی نمی­گه؟ نکنه که توی جمع ما بهش خوش نمی­گذره؟ و من باید توضیح بدم که حمید همیشه این­طوریه. اصلاً مهمونی و رفت و آمد و سفر با دوست و فامیل رو دوست نداره. اگر بیاد اعتراضی نداره و می­خواد به من خوش بگذره ولی دوست دارم از لاک خودش درش بیارم. شما راهکاری دارین؟

پاسخ

فکر می­کنم اگر درباره­ی این ویژگی­ها براتون بنویسم، شاید به درک بیش­تر آدم­های اطرافمون کمک کنه. همه­ی این ویژگی­ها می­تونه نشون دهنده­ی یک شخصیت درونگرا باشه. همه­ی ما ویژگی­هایی داریم که با اون­ها به دنیا میایم. گذشته از برخورد اطرافیانمون و پذیرش یا عدم پذیرش با این صفات، ما اون­ها رو تا آخر عمر با خودمون داریم. مثل رنگ چشممون که هیچ وقت تغییر نمی­کنه. یکی از اون ویژگی­ها درونگرایی و برونگرایی ماست. کاری به این نداریم که در دنیای امروزمون هر چقدر نمایشی­تر و هر چقدر فروشنده­تر باشیم، برامون ارزش بیش­تری قائل می­شن. اینکه چی رو بفروشیم مهم نیست. می­تونه از عرضه کردن خودمون تا فروش محصولات یا ارائه­ی کارمون باشه. این فرهنگ که در جهان رو به رشده، مدت­هاست شروع شده و ادامه داره. آدم­ها یک باور دارند که هر چقدر اجتماعی­تر باشن، موفق­تر می­شن.

دنیای ذهنی کودک درونگرا

حالا این وسط چه بلایی سر درونگراها میاد؟ یه آدم درونگرا از بچگی یا این احساس بزرگ می­شه که چقدر با بقیه فرق داره. نمی­دونه با آدم­های اطراف چه فرقی داره. فقط می­فهمه که خواهر یا برادرش و بچه­های فامیل مورد توجه خاص قرار می­گیرند وقتی که شیرین زبونی می­کنند، می­رقصند، بچه­های شادی هستند و هر وقت ناراحت می­شن ابرازش می­کنن. احساس بیگانه و عجیب بودن، احساس­های واقعی یه بچه­ی دورنگراست. اینکه همه­ی بچه­ها و دوست­های اطرافش به پدر و مادراشون احساسشون رو می­گن و می­گن که ناراحتن ولی یه بچه­ی درونگرا همه­ی دنیای ذهنیش فقط اول و آخرش در درون اتفاق می­افته و قرار نیست هیچ­چیزش به بیرون از ذهنش درز پیدا کنه!

این بچه­ی درونگرا کم کم بزرگ می­شه و این تفاوته باز هم بزرگ­تر. سر کلاس سؤال نمی­پرسه، اجازه نمی­گیره و فقط چندتا یا شایدم یک دوست صمیمی پیدا می­کنه. باز هم اون تفاوت توی ذهنش آزارش می­ده. مخصوصاً ساعت­هایی که باید شادی خودش رو ابراز کنه و یا ورزش کنه و یا برقصه و یا کار گروهی انجام بده. هرچیزی که قراره بیرون ریخته بشه از وجودش چه کلمات، چه انرژی و چه هیجاناتش براش سخته ولی از اون سخت­تر اینکه نمی­تونه راجع به سختی چیزی بگه چون پدر و مادرها و معلم­ها عاشق برونگراها هستند. این کودک هر چی بزرگ­تر می­شه با خودش می­گه پس اگر شبیه دیگری بشم، اگر اجتماعی­تر باشم، اگر جور دیگری باشم … و همه­ی این اگرها باعث می­شه هیچ وقت و هیچ وقت نتونه ویژگی­های منحصر به فرد خودش رو ببینه و ازشون استفاده کنه چون جامعه­ باز هم به دنبال نشون دادن درونگراهاست. اون فقط میخواد اجتماعی­تر و موفق­تر باشه تا شاید احساس تفاوت با بقیه رو از بین ببره و هرچی بیش­تر تلاش می­کنه، خودش رو کم­تر از دیروز می­بینه و دوباره همون حس تفاوته برمی­گرده.

حالا در مغز یه درونگرا چه اتفاقی می­افته؟

در مغز همه­ی ما بخشی به اسم آمیگدال یا بادامه وجود داره. این بخش یکی از کارهایی که انجام می­ده، تشخیص فوری موضوعات جدید و درک تهدیدهای محیطه. این قسمت در دورنگراها فعال­تره. درونگراها به محیط حساس­ترند و مغز حساس­تری دارند و عواطف طولانی­تر و عمیق­تری رو تجربه می­کنند و اتفاقاً برعکس باور بیش­تر مردم که فکر می­کنند برونگراها به آد­م­ها بیشتر اهمیت می­دن و بیش­تر دوستشون دارن، می­تونیم بگیم که درونگرها از آدم­ها بدشون نمیاد فقط سبک ارتباطی متفاوت­تری دارند و بیش­تر از محیط و آدم­ها اثر می­گیرند و از همدلی بیش­تری برخوردارند و بیش­تر از برونگراها تحت تأثیر غم اطرافیانشون قرار می­گیرند و به خاطر این تأثیرپذیری به رنج­های آدم­ها نزدیک نمی­شن و گاهی دور می­شن. وجدان اخلاقی، مسئولیت­پذیری بسیار برایشان مهم است و جهت­گیری فلسفی و معنوی دارند. بسیار حساسند و مشاهده­گرهای تیزبینی هستند و برای انجام هر کاری از قبل سبک سنگین می­کنند، محتاط­ترند و معمولاً از غافلگیر شدن دوری می­کنند. از قضاوت و تحت نظارت بودن بیزارند و کارکردن به تنهایی را به کار گروهی ترجیح می­دهند. جالبه بدونین که نه تنها ذهن­های حساس­تری دارند بلکه بدنشون هم حساس­تره. بیشتر عرق می­کنند و تأثیرپذیری از محرک­ها هم در این آدم­ها بیش­تره حتی قهوه و الکل در این افراد بیش­تر اثرگذاره. موزیک رو با صدای کم­تری گوش می­دن و چون اطلاعات بیش­تری از محیط روی اون­ها اثر می­گذاره، از جمع­های شلوغ و صداهای بلند زود خسته می­شن.

اتفاق دیگه­ای که در ذهن یک درونگرا می­افته اینه که مغزشون کم­تر پاداش می­ده و اون­ها کم­تر از دستاوردهاشون لذت می­برند و در مورد خطاهاشون احساس گناه بیش­تری می­کنند، به خودشون سختگیرن و دچار کمالگرایی هم می­شوند.

درونگرا و برونگرا بودن هیچ­کدوم به خودی خود نه خوبه و نه بد. فقط بازخورد جامعه به برونگراها، بیش­تر فرهنگ­ها (به غیر از فرهنگ­هایی که سکوت ارزش محسوب می­شه مثل بعضی کشورها در شرق) پاداش دهنده­تره ولی خوبه بدونیم که همه­ی ما ویژگی­های درونگرایی و برونگرایی رو داریم. ما می­تونیم در موقعیت­های مختلف آدم متفاوتی باشیم ولی ما با هر صفتی که به دنیا میایم تا آخر عمرمون ثابت می­مونه و نیازی نیست که بخواهیم اصل وجوديمون رو زیر سؤال ببریم و یا سرکوب کنیم. دور شدن از صفات ذاتی ما و سرکوبشون، می­تونه ما رو از خودمون دور کنه و گاهی علائم روان رنجوری به ما بده.

اگر درونگرا هستید نیازی نیست در ویژگی­هایی مثل اجتماعی بودن و خوش مشرب بودن افراط کنید. می­تونین بعد از هر موقعیتی به محل آسایش و سکوت درونیتون برگردین و احساس نیاز به فضای شخصیتون رو چه در محیط کار، چه در روابطتتون محترم بشمرین. می تونین از حاشیه­ی امنتون پاتون رو فراتر بگذارین، ریسک کنین، تجربه کنین و دنیای ذهنیتون رو کم کم وسعت ببخشین و بین عمل و تفکر تعادل ایجاد کنین و دست به اقدام بیش­تری بزنید.

کودکان درونگرا

و اما در تربیت کودکمان اگر با ویژگی­های درونگرایی روبه­رو بودیم چه کنیم؟

مهم­ترین چیز احساس امنیت بدون خودنمایی به کودک است. فشار برای اجتماعی کردن کودک درونگرا را فراموش کنیم. کودک درونگرا را آرام آرام با محرک­های محیط روبه­رو کنیم به تدریج و با ضرب آهنگ خودش. برای مهمانی زمانی برویم که هنوز مهمان­ها نرسیده­اند و هنوز محیط شلوغ و پر از محرک نشده است و تا کودک به محیط و محرک­ها عادت کند. در مورد هر کلاس و مدرسه­ای کودک را به مدرسه­ی خالی و کلاس­ها ببریم، همه­جا را نشانش دهیم، در ارزیابی محیط کمکش کنیم و احساس تهدید شدنش از محیط جدید را به حداقل برسانیم.

در مورد سؤال پرسیدن همیشه برای صحبت با کودک درونگرا سؤالات جزئی بپرسیم. مثل اینکه (زنگ ورزش کدوم تیم بودی؟ چندتا امتیاز گرفتین؟) سؤال­های کوتاه و روشن بپرسیم. یادمون باشه درونگراها به سؤال­های کلی به سختی پاسخ می­دن. پس حتی زمانی که با یک درونگرا صحبت می­کنید، به جای جملاتی مثل اینکه چرا ساکتی؟ همیشه انقدر کم­حرفی؟ می­تونیم سؤالات کوتاه بپرسیم و کم کم مکالمه رو جلو ببریم. در مورد روابط با دوستان هم خوبه این نکته رو بدونیم که درونگراها دوستان کم ولی روابط طولانی­تر و عمیق­تری رو تجربه می­کنند.

مهم نیست ما با چه ویژگی پا به این دنیا گذاشتیم. مهم این است که در روابطمان از چشم طرف مقابل گاهی به دنیا نگاه کنیم. درک تفاوت­ها و احترام به نوع بودن آدم­ها نیازمند آن است که اول خودمان و همه­ی وجودمان را بپذیریم؛ آنگاه است که می­توانیم دیگری را هم همانگونه که هست پذیرا باشیم. مهم نداشتن تفاوت نیست مهم پذیرش تفاوت­هاست. پذیرش علایق و سبک متفاوت فکری و ترجیحات افراد دیگری به غیر از خودمان. جایی که برای ما بهترین مکان دنیاست می­تواند برای شریک عاطفیمان عذاب­آور باشد. به جای پافشاری بر تغییر دیگری و حتی ویژگی­های خودمان، پذیرش و احترام به تفاوت­هاست که می­تواند دنیای روابط آدم­ها را تغییر دهد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *